تبليغاتX
چشمانت,چشمانت,بهترین بهانه های من
چشمانت,چشمانت,بهترین بهانه های من
یخ آب میشود در روح من,در اندیشه هایم,بهار...حضور توست,بودن توست
 

 

برویم ای یار,ای یگانه ی من!

دست مرا بگیر!

سخن من نه از درد ایشان بود,

خود از دردی بود که ایشان اند!

اینان دردند و بود خود را

نیازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند.

وچنین است:که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی کمر به کین ات استوارتر می بندند.

برویم ای یار ای یگانه ی من!

برویم و دریغا!به هم پایی این نومیدی خوف انگیز

به هم پایی این یقین

که هرچه از ایشان دورتر می شویم

حقیقت ایشان را آشکارتر

در می یابیم.

با عشق و چه شور

فواره های رنگین کمان نشا کردم

به ویرانه رباط نفرتی

که شاخساران هر درخت اش

انگشتیست که از قعر جهنم

به خاطره ایی اهریمن شاد

اشارت میکند.

و دریغا –ای آشنای خون من ,ای هم سفر گریز-

آنها که دانستند چه بی گناه در این دوزخ بی عدالت سوخته ام

در شماره

از گناهان تو کمترند!

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط ترانه
 

غزل درود و بدرود:

 

با درودی به خانه می آیی و

 با بدرودی

 خانه را ترک می گویی.

ای سازنده!

 

لحظه های عمر من

 به جز فاصله ی میان این درود و بدرود نیست:

 این آن لحظه ی واقعی ست

 که لحظه ی دیگر را انتظار می کشد

 نوسانی در لنگر ساعتی است

 که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

 

گامی ست پیش از گامی دیگر

 که جاده را بیدار می کند.

 تداومی ست که زمان مرا میسازد

 

لحظه هایی ست که عمر مرا سرشار می کند.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط ترانه
 

 

هوای خاطره ابریست...

هوای بودنت ابریست.......

هوای دلم ابریست................

هوای چشمانم بارانیست........................................


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط ترانه

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم
 
برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی
 
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط ترانه
 

 

وقتی طنینت تو خونه می پیچید,احساس می کردم,یه روزی میرسه,یه ساعتی,یه لحظه ای,یه ثانیه ای که دلم برات بتپه,چشمات مفهوم لحظه هام بشه...اون خونه ی سیاه  چشمات بشه آشیونه آرامشم...دیشب مهمون خوابم شدی,نگاهت مثه همیشه سرگردون بود,منو می دید و ...نمی شناخت...

یا اون شب بازم قدم تو رویام گذاشته بودی!یادته؟دستمو گرفته بودی و می خندیدی,مثه همیشه نگاهت بیقرار,دلت بیقرار!تا یادم میاد همیشه واسه آرامشت دعا میکردم  و می کنم...اما تو چی؟حتی یاد منم نمی کنی دل بیقرار...

همیشه نگاهتو دوست داشتم,اصلا" همین نگاهت منو شیفته خودش کرد..روی جایی که خیره میشدی و سیاهی چشمات بازتر میشد ,دلم می خواست کاش من جای اون چیزی بودم که تو روش خیره شدی...

کلامت همیشه وسعت داشت,خوبی و مهربونیش واسه همه وسیع بود,نگاهت واسه همه بخشنده بود,هر چی توی توانت بود به بقیه می بخشیدی...نمی دونم خدا چقدر از بخشندگی و مهربونی خودش به تو ارزونی کرده ولی,بخشنده و مهربون من,میدونم که خیلی دوستت دارم,بیشتر از پیش,سرشار تر از فرداها....

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط ترانه
 

سوز پاییز را احساس میکنم,سوز تنهایی...آمدم,تو نبودی,صدای تو نبود,گرمای تو نبود!اینجا بدون تو چگونه نفس میکشد؟بدون تو چطور دوام می آورد؟...در و دیوار اینجا با من سخن میگفت,از روزهای بودنت,خندیدنت,گله کردنهایت,وقتی خیره خیره نگاهم میکردی و هردو سخن دل را می شنیدیم...با کدام زبان بگویم,دلم برایت تنگ است...

صدای من به تو  نمی رسد ,ولی به خدا که میرسد,ای خداا,به او بگو,دلم برایش تنگ است...تنگ,تنگ,تنگ...

وقتی با ذوق کودکانه ای ,خاطراتت را تعریف میکردی و من دوست داشتم تو را و خاطراتت را یکجا ببوسم...تا به امروز میگفتم در هوایی که تو نفس میکشی,نفس میکشم,زندگی می کنم...ولی حالا شنیده ام میخواهی بروی,کجا؟آنسوی بی سو...تو که میدانی چقدر ,چقدر با تو خاطره دارم ,آخر بی وفا این رسمش نیست!دیدن تو به دلم بماند و بروی...امروز استاد ادبیات از عشق میگفت,میگفت همگی ما عاشقیم,انسان را از عشق گریزی نیست,عشق دلیل نمیخواهد,عشق دل میخواهد...عشق من هم دل دارد و هم دلیل...دل از من,دلیل از تو...

بهارم...میدانی چقدر دوستت دارم؟میدانی؟کاش میدانستی,کاش از چشمانم می خواندی...کاش...تو بدانی یا نه...دوستت دارم ,خیلی,خیلی...

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط ترانه

 

می نویسم ,گاه و بیگاه,از تو ...از تو که تجسم کردنت  با یک طنین آغاز شد..این نوشتار پایانی ندارد,میدانم,راهی شاهراهی,کوچه ای,خیابانی,مرا به تو میرساند در اوج ناباوری و خوش باوری...صدایم کن!بخوان نام مرا...من بیتابم,بیتاب,تو دیگر برایم خلاصه و چکیده ی کتابهای  کنکوری ام نیستی .وقتی که برایم اتمام حجت شدی در لحظه های دل شکسته گی,وقتی ناخودآگاهه تو, جواب ثانیه های بغض آلود مرا میداد,تو پاک بودی و هستی و من معجزه ی ثانیه های دل شکسته گیم را در پی این پاکی می دیدم...نگاه من منتظر بود و نگاه  تو خیره به روی انتظار..کاش زبانی گویا داشتم ,تا برایت از سالهایی میگفتم که تنها با طنین تو گذشت,سحروشام...و من آنروزها امیدو انتظار بودم ,گذشت,اینروزها  امید و انتظارم,اینبار برای این امید و انتظار بهانه های بیشتری دارم که حاضرم تا آخرین ایستگاه این انتظار بروم و بهای این بهانه ها را بدهم...چشمانت,چشمانت,بهترین بهانه های من...15/7/88

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط ترانه