درد من!
برویم ای یار,ای یگانه ی من!
دست مرا بگیر!
سخن من نه از درد ایشان بود,
خود از دردی بود که ایشان اند!
اینان دردند و بود خود را
نیازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند.
وچنین است:که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی کمر به کین ات استوارتر می بندند.
برویم ای یار ای یگانه ی من!
برویم و دریغا!به هم پایی این نومیدی خوف انگیز
به هم پایی این یقین
که هرچه از ایشان دورتر می شویم
حقیقت ایشان را آشکارتر
در می یابیم.
با عشق و چه شور
فواره های رنگین کمان نشا کردم
به ویرانه رباط نفرتی
که شاخساران هر درخت اش
انگشتیست که از قعر جهنم
به خاطره ایی اهریمن شاد
اشارت میکند.
و دریغا –ای آشنای خون من ,ای هم سفر گریز-
آنها که دانستند چه بی گناه در این دوزخ بی عدالت سوخته ام
در شماره
از گناهان تو کمترند!
